تصویری از یک مادر بزرگ با موی سپید

موی سپید و توی آینه دیدم

115 ۰

موی سپید و توی آینه دیدم

|شادمان|

 | سارا شمیرانی |

برخورد نزدیک با اولین نشانه های میانسالی و موی سپید

موی سپید همه شان یک ویژگی مشترک دارند ،یک ویژگی قابل تحسین که خیلی راحت هم به دست نیامده  اما باعث شده تا از بالا رفتن سن ناامید نباشند و آن را دوست داشته باشند. وقتی از همه کسانی که جوانی را پشت سر گذاشته اند، درباره اولین تجربه برخوردشان با میانسالی می پرسیم، لبخند می زنند. انگار که این لحظه برایشان جزو مهم ترین بخشهای زندگی باشد. همه شان خوب می‌دانند با دیدن اولین موی سپید چطور دلشان هُری پایین ریخته. همه شان خوب به یاد دارند که در آن یک لحظه خاص به چه چیزهایی فکر کرده اند. به زیبایی که کم کم بار و بندیلش را جمع می‌کند و می‌رود یا به عمری که به میانه رسیده و کمرش شکسته شده است. اکثر زنانی که خاطره آن روز خاص را برای ما روایت می‌کنند یک دوره کوتاه افسردگی را گذراندند اما خیلی زود با آن کنار آمدند. شما هم اگر به این دوره نزدیک می‌شوید نگران نباشید، دیدن موی سپید به همان اندازه که غمگین به نظر می‌رسد می‌تواند لذت بخش باشد. لذت بخش به اندازه مرور چند دقیقه ای همه سال‌های جوانی و عمری که با یک نگاه متفاوت و البته پخته تر ادامه خواهد داشت. این روایت های خواندنی را از دست ندهید.

دوست نداشتم مادر کسی باشم!

محبوبه؛ 61 ساله

چهل و یک سالم بود. رفته بودم یک فروشگاهی برای خرید، مثل همه خریدهای عادی و روزمره که قیمت فلان چیز را میپرسی و منتظر هستی تا فروشنده خیلی عادی جواب بدهد. اما اینبار جواب فروشنده خیلی هم عادی نبود. قیمت را که گفت یک« مادر» گذاشت اخر جمله اش. این گوجه سبزها کیلویی 100 تومان مادر! هیچ وقت فکر نمی‌کردم یک کلمه این قدر برایم گران تمام شود. من واقعا پیر شده بودم که حالا یک فروشنده بیست و خورده ای سال مادر خطابم کند؟در واقع احساس اینکه جوانی تمام شده و من به میانسالی قدم گذاشته ام برای من با موی سفید شروع نشد، با کلمه ای شروع شد که در تمام عمرم جزو مقدس ترین واژه ها بود اما آن روز من را به اندازه همه دنیا غمگین کرد. 41 سالگی برای من شروع حسی بود که باید با آن کنار می آمدم. حسی که به من میگفت میانسالی اول از همه چهره ام را نشانه رفته است . من آنقدر جوان به نظر نمی آمدم که فروشنده را متقاعد کند جای مادر او نیستم. بعد از این اتفاق به تنها چیزی که فکر میکردم، زیبایی بود. به پلک هایی که ممکن بود کم کم بیفتد  و چشم را ریزتر کند و به چین و چروک هایی که سر و کله شان حتما از گوشه چشم ها شروع میشود. با این حال هیچ وقت به این فکر نکردم که برای زیبایی در خطر افتاده ام کاری کنم. 20 سال از آن ماجرا گذشته و من به رنگ کردن موها اکتفا کردم. شاید تا مدتها به قضیه میانسالی و ورودم به این دوره نه چندان دوست داشتنی فکر میکردم اما خیلی زود به این نتیجه رسیدم که طبیعت زندگی یعنی همین. یعنی یک روز با داشته هایت مثل جوانی و زیبایی و سلامتی کیف کنی و یک روز چشم باز کنی و ببینی موهای سفیدت بیشتر شده و خط خنده هایت روی صورت جا خوش کرده است. باید قبول کرد که این خاصیت زندگی است. خاصیتی که تلخ به نظر میرسد اما تا به حال یک نفر هم پیدا نشده که بتواند از آن فرار کند.

با اعداد میانه خوبی ندارم

طاهره، 50 ساله

خیلی ها هستند که از بحران سی سالگی حرف میزنند. اینکه وقتی یک زن شمع های سی سالگی اش را فوت میکند، یک عالمه فکر و خیال و اندوه در سرش چرخ میزند و توی دلش خالی میشود. نه اینکه سی سالگی شروع میانسالی باشد، نه، اما انگار قرار است در زندگی همه ما یک نقطه عطف به حساب بیاید. دروغ چرا اما من هیچ وقت نفهمیدم سی سالگی با 25 سالگی چه فرقی داشت؟ یا اصلا همین که قرار است سه ماه دیگر شمع های 50 سالگی را فوت کنم چقدر با سی سالگی ام فرق کرده ام. من یادم نیست اولین بار کی موی سفیدم را توی آینه دیده ام. یادم نیست کی باور کردم که یک زن جوان نیستم و باید طور دیگری زندگی کنم. هیچ وقت توی این سالها به سن و عدد و شناسنامه فکر نکردم. اصلا با اعداد میانه خوبی ندارم. البته منکر این نیستم که حالا نفسم زودتر میگیرد و وزنم به نسبت جوانی‌هایم خیلی بالا رفته اما واقعیت این است که زندگی را سخت نمیگیرم. خودم را درگیر بحران نمیکنم چون میدانم عمیق فکر کردن به این مسئله می تواند آزار دهنده باشد.

عمل های زیبایی برای همین وقتهاست

معصومه؛ 62 ساله

برخورد نزدیک با اولین موی سفید؟یادم هست که آرایشگرم زودتر از همه پیر شدن را یادم انداخت. وقتی داشت موهایم را کوتاه میکرد و تاکید داشت که رنگ کردن میتواند این همه موی سفید لا به لای موهایم را مخفی کند. البته ماجرا برایم انقدر پیچیده نبود. من همیشه از آن دست آدمهایی بودم که اعتقاد داشتم با پیشرفت علم و تکنولوژی میتوان پیری را لا اقل در ظاهر به تعویق انداخت. حالا هم همین نظر را دارم. نه اینکه همه عمل های زیبایی را تایید کنم اما معتقدم جراحان زیبایی خوب بلدند سالهای از دست رفته جوانی را به آدم برگردانند. البته که همه میانسالی از دست دادن زیبایی نیست اما فکر میکنم بیشتر زنها نگران همین موضوع هستند. نگران چهره ای که شکسته میشود و موهایی که سفید شدن مدامش کلافه کننده است. برای همین به همه زنهایی که ممکن است یک روز با دیدن موی سپید شوکه شوند، میگویم که آدمیزاد تا زنده است باید هوای خودش را داشته باشد. باید زنانگی را حفظ کند و اجازه ندهد سن و سال بالا خیلی زود خودش را نشان بدهد.

فردای 50 سالگی به خیلی چیزها فکر کردم

مهناز، 65 ساله

تا 45 سالگی هم فکر نمیکردم که ممکن است جوانی ام تحلیل رفته باشد. مشغله های زیاد کاری و دور و بری که همیشه شلوغ بود و پر از هیاهو، اجازه نمیداد تا خیلی احساس کنم جوانی رفته و من بی خبر مانده ام. با این حال اما همیشه از 50 سالگی میترسیدم. برایم سن مهمی بود و مطمئن بودم فردای 50 سالگی به چیزهای زیادی فکر خواهم کرد. برای همین هم سه سال قبل از 50 سالگی سنگهایم را با خودم واکندم. با خودم قرار گذاشته بودم که بدانم توی زندگی دقیقا چه کاره ام؟ وقتی 50 سالم شد از زندگی احساس رضایت میکنم یا نه؟مهم ترین چیز برای من در میانسالی داشتن یک وضعیت مالی مناسب بود. من برعکس خیلی از زنها نگران چهره ام نبودم اما فکر میکردم در 50 سالگی باید نتیجه سالها تلاش و کارم را میدیدم. دوست داشتم توی این سن خودم را بازنشسته میکردم و بقیه عمرم را طور دیگری زندگی میکردم. دوست داشتم تمام سالهای میانسالی تا پیری را در آرامش ذهنی و جسمی به سر می بردم برای همین هم تنها ترسم این بود که تا 50 سالگی به وضعیت دلخواهم نرسم. خدارا شکر که به چیزهایی که خواستم رسیدم  هرچند که 60 سالگی با انواع و اقسام دردها اجازه نمیدهد که راحت زندگی کنی.

موهای سفیدم را دوست دارم

فاطمه، 76 ساله

دیدن موی سپید برای من در زندگی چند مرحله داشت. صادقانه اش این است که اولین موی سپید را روی سرم در شانزده سالگی دیدم. یکسال بود ازدواج کرده بودم و باردار بودم. یادم هست که از خوشحالی دیدن موی سپید روی سرم، جیغ کشیدم. فکر میکردم این دلیل موجهی است برای اینکه نشان دهم بزرگ شده ام  و بلدم برای بچه ام تا چند ماه آینده مادری کنم. اما دومین موی سپید برایم کمی فرق داشت. 26 سالگی که دوباره یک تار موی سپید دیدم خنده تلخی زدم. به پیر شدن فکر نمیکردم اما به این باور داشتم که سختی زندگی موهایم را یکی یکی سپید میکند. بار سوم در 46 سالگی توجهم جلب موهایی شد که مدام باید با رنگ، سپیدی شان را قایم میکردم. تمام موهای کنار شقیقه ام سفید شده بود و این نشان میداد، سختی های زندگی به علاوه بالا رفتن سن،همه تلاش میکنند تا من دیگر جوان نباشم. در همین سن بود که کمی ترسیده بودم و به این فکر میکردم که عمر به نیمه رسیده و از این به بعد هر لحظه ممکن است این قلب دیگر ضربان نداشته باشد. در 56 سالگی اما به مرگ فکر نمیکردم فقط دلم میخواست  موهایم را رنگ نکنم. این سفیدی یکدستی را دوست داشتم. علاقه ای نداشتم که به جوان بودن تظاهر کنم.. برای همین گذاشتم که همه موها همرنگ هم شوند. حالا هم در 76 سالگی موهای سپیدم و چین و چروک های روی صورتم را دوست دارم. حتی دستهایم را که دیگر هیچ نشانی از جوانی ندارد. رگ های برجسته با لکه هایی که نشان میدهد من سالها زندگی کردم و با همه خوب و بدهایش کنار آمده ام. نشانه هایی که میگوید خدا برای هر کسی نمیخواهد که به سن پیری برسد و من از این نعمت بهره برده ام.

نوه دار شدن و احساس پیری یکباره

ناهید، 42 ساله

احساس تمام شدن جوانی همین یکسال پیش سراغم آمد. آن هم نه با موی سپید یا پا درد و کمر درد. وقتی یکسال پیش نوه ام را توی بیمارستان تحویلم دادند باورم شد که توی دنیا هیچ مادربزرگ جوانی وجود ندارد ولو اینکه 41 ساله باشد. من زود ازدواج کردم و زود بچه دار شدم. دخترم هم دقیقا همین مسیر را رفت. برای همین هم همه چیز دست به دست هم داد تا من در 41 سالگی یک مادربزرگ باشم. این حس که قبول میکنی دیگر جوان نیستی به هیچ وجه حس خوبی نیستی اما لااقل من شانس این را داشتم که با نوه ام این حس را تجربه کنم. فکر میکنم شیرینی نوه دار شدن به احساس پیری غلبه کند و اجازه ندهد که خیلی درگیر پیری شوم. خیلی دلم میخواهد نوه ام به روش ما عمل نکند و این حس را خیلی زود به دخترم منتقل نکند. چون به شدت معتقدم که 40 سال آنقدرها هم سن عجیب و غریبی نیست و  هنوز زنها می توانند با این سن احساس جوانی و شادابی کنند.

نوشته مرتبط

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *